از زمانی که کودک بودم به این موضوع فکر می کردم که من انسان بسیار خوش شانسی بوده ام که در این کشور به دنیا آمده ام ، مسلمان و شیعه هستم و مهم تر از آن در خانواده ای زندگی می کنم که به مبانی دولت اسلامی و جمهوری اسلامی پایبند است و به قول مادرم اانقلابی است و نه مانند بعضی قوم و خویشهای دور و نزدیک ضد انقلاب . والبته ضدانقلاب اینجا به معنی کسانی است که نسبت به رژیم و آخوندها نظر خوبی ندارند و به اصطلاح به آنها فحش میدهند.خلاصه اینکه فکر می کردم من یکی از معدود بچه های خوش شانس دنیا هسنم  که تا بهشت فاصله ای ندارم شاید این فکرها برای یک بجه هشت نه ساله زیاد به نظر برسد ولی نه برای بجه ای که در هنگام یاد گرفتن سخن گفتن به او یاد می دادند بگو : الله اکبر خمینی رهبر ...
حالا که بزرگتر شده ام می بینم که تعداد زیادی از بزرگتر های اطرافم دقیقا همان عقاید خردسالی مرا که خود به من انتقال داده بودند حفظ کرده اند عقیده به رستگاری بر اساس شانس و اقبال وبا تکیه برمحیطی که در آن زندگی می کنند . البته الان می فهمم که فقط من این طور نبوده ام بلکه عموم مردم اعم از مذهبی و غیر مذهبی در جامعه ما این گونه زندگی می کنند که عقاید خود را کمابیش از خانواده خود به ارث می برند و معمولا تنها تغییری که ممکن است بدهند این است که عقایدی را که با موقعیت ، هوسها و اتظاراتشان منافات دارد به پس زمینه یا بک گروند ذهنشان میفرستند ولی در آن تغییری ایجاد نمی کنند بلکه بیشتر سعی میکنند آنها را نادیده بگیرند ولی در نهایت مسمومیتهای ذهنی سابق را حفظ میکنندو بر همان اساس روند زندگی خود را ارامه میدهند .  و صد البته این امر در بین افراد تحصیل کرده بسته به میزان و نوع تحصیلات و دانشگاه محل تحصیل و ... به درجات مختلف کمرنگتر است .